رهایی ..........

با خودم فکر می کنم ..چه سخت می نمود اول ...جدایی از تو ...!
و می بینم که چه آسان گذشت این دوران جدایی از تو ....
دیگر هیچ چیز برایم سخت نیست .....
فکر می کنم به مرحله ای جدید از زندگیم رسیده ام ..
فکر می کنم بالغ و عاقل شده ام ...
به خودم افتخار می کنم که دیگر وابسته به تو نیستم ..
دیگر حتی منتظرت هم نیستم ...
تو فراموش نمی شی ...اما به دفتر خاطرات کهنه ام پیوستی ...
و من کهنه پرست نیستم .....!
می خواهم تمام عشقم را مهرم را در دیاری فراسوتر ار آسمان و به
او که هیچ همتایی ندارد و نیازی هم ندارد تقدیم کنم ....
چون من به او نیاز دارم ...او که آفریننده تمام وجود و زندکی من است
و هر لحظه در من و با من زندگی می کند ...
او که دیده نمی شود ولی با هر نفس ممد حیات من است ...
و در هیچ لحظه و مکانی مرا تنها نمی کذارد
و عشقش را بی دریغ نثار می کند ....
همان یگانه پروردگار عالمیان ...همان که راه رستگاری و رهایی از
بندها و اسارت را به من آموخت و مرا به دنیای آزاد اندیشه و تفکر هدایت کرد ...
(( ای مهار عاشقان در دست تو )) عاشق شدم ...عاشق تو .....